تبليغاتX
عشق ناکام
عاشقی آنست که بلبل باروخی گل میکند صد جفا از خار بیند باز تحمل میکند
آروزوی من 

 

                                                                  Play 
 

اگر میدانستم عشق پایان دارد هیچ گاه عاشق نمیشدم .

اگر میدانستم معنی عشق بی وفائی و دل شکستن است در همان لحظه اول که دلم را برایت هدیه کرده بودم از تو پس میگرفتم .

من عشق را نمی خواستم من محبت و دوست دواشتن را می خواستم من وفا و ایثار را می خواستم .

ای کاش میدانستم پایان عشق تلخ است ولی افسوس که ساده بودم و اسیر احساسات دروغین عشق شدم ، نمیدانستم عشق تنها یک قصه است و خقیقت ندارد نمدانستم دیگر دراین دنیا دلی نیست که وفا داشته باشد و اینک میدانم که الحظات تنهائی شرینتر از لحظات تلخ عاشقی است .

متو از ن سرد شده ای و من از عشق ، بگذار این بار بشکند تا دیگر دلی برای عاشق شدن نداشته باشم .

مرا رها کن تا به تنها آرزویم برسم .

آری تنها آرزویم آزادی است آزادی از آن قلب بی وفائی تو

توسط اسما عیل احمدی. شهرستان بومشیر روباط

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387ساعت 11:32  توسط اسماعیل احمدی | 

اعتبـار عشق

 

(دیناری دی سان کاسیانو) نسبت به تمام زنها سوءظن داشت و سوگند یاد کرده بود که با هیچ زنی ازدواج ننماید مگر اینکه باکره و عفیف باشد.

سرانجام با (ترزا) نامی ازدواج کرد که خوشنام و با زهد و تقوی بود، مادرش که دختر خود را با دقت بسیار تعلیم داده بود، تقریباً بدون آنکه خودش بخواهد، زندگی زناشوئی ویرا تباه کرد.

وی به دختر خود گفت: تو باید برای خشنودی رینادی هر کاری انجام دهی و باید تنها فکر و ذکر تو شاد کردن وی باشد.

را بجای آورده و صبح روز بعد، از جا برخاست و گره ای بر ابرو انداخت و گفت: تو آن دختری نیستی که من می پنداشتم و دیگر روی مرا نخواهی دید.

شوهر جوان سپس عروس را به خانه مادرش برد و قول داد که برگردد و او را به خانه ببرد ولی چون مدتی گذشت و آن مرد برنگشت، مادر جهاندیده حدس زد که بلاشک سوءظنی در دل دامادش پیدا شد و چون در اینمورد از دخترش سوال کرد، آن دختر جواب داد:

مادر، او دیگر مرا دوست ندارد و فکر میکند که من قبلاً با مردی رابطه داشته و رموز عشق را فرا گرفته ام.

حــ ـ آیا آنچه را که بتو گفتم انجام دادی؟ آیا کاری کردهنگامیکه رینادی عروس خود را به حجله برد، بلکه برعکس، خودش را به آغوش وی انداخته و با چنان حدتی بوسه هایش را جواب گفت که سخت به حیرت افتاد و چون نوبت به عشق بزرگ رسید، دختر جوان بیش از پیش رارت بخرج داد، بطوریکه شادی جوان مبدل به نفرت شده و عشق وی به برودت گرائیده اما وظیفه شوهری ی که او فکر کند از عشقبازی وی متلذذ شده ای؟

ـ ـ بلی مادر، و من دستورات شما را نعل بالنعل اجرا کردم و فکر میکنم همین امر موجب غضب او شده باشد.

مادرش گفت: البته این دستورات بستگی به مردی دارند که یک دختر به شوهرش بر میگزنید و بنظر میرسد که این شوهر تو آدم احمقی باشد ولی دیگر کار از کار گذشته و تو با او ازدواج کرده ای و می بینم که او را دوست داری. پس خوبست که او را احضار کنم و قدری صحبت کنیم.

رینادی قهر آلود و برآشفته بدیدن آن زن رفت و خانم (ریکاردا) از وی خواهش کرد که کنار برکه آبی نزدیک به عمارت قدم بزنند و گفتگو نمایند.

در عین قدم زدن آن زن گفت: بنظر میرسد که شما عیبی در دختر من یافته اید و آیا او دختر زیبائی نیست؟

ــ چرا خانم. ایشان دختر زیبائی هستند.

مادر دختر گفت: آیا دختر من دوست داشتنی نیست؟

ــ چرا خانم، در زیبائی و وجاهت دختر تان تردیدی نیست.

ــ آیا خون گرم و زود آشنا نمی باشد؟

ــ چرا خانم و باید عرض کنم که بیش از حد خون گرم و زود آشنا است و من فکر میکنم او قبلاً مرد دیگری را شناخته و وقتی که با من عروسی کرد، عفیف و پاکدامن نبوده.

خانم ریاکردا با حیرت بر او خیره شد و گفت: پس فکر میکنی که دخترم در عشقبازی یک مربی داشته است؟ و تو که جوانی هستی سالم و بشاش که در عشق او نشاط یافته ای نیز متلذذ شدن از عشق تو اشتباه باشد در صورتیکه او نیز چون تو جوان و سالم و تندرست میباشد؟ پس چرا فکر میکنی برای او

رینادی کلماتی زیر لب ادا کرد و آن زن ساکت ماند تا شاید راهی برای ثبوت عفت دختر خود بیابد، ناگهان مستخدمه ای که چند جوجه مرغابی در دامن خود داشت از عمارت بیرون دویده و گفت: خانم این جوجه ها همین حالا سر از تخم بیرون کرده اند.

خانم ( ریکاردا) پاسخ خود را یافته بود و پیش از آنکه مستخدمه و یا رینادی متوجه موضوع بشوند، آن زن جوجه ها از دامن مستخدمه گرفته و به آرامی در برکه آب انداخت.

فریاد زد: خانم این جوجه ها غرق خواهند شد چون تازه از تخم بیرون شده اند.

خانم ریکاردا گفت: نگاه کن رینادی. آنها غرق نمی شوند و درست مانند هر مرغابی با تجربه دیگری بر روی آب شنا میکنند. آنها حتی داخل تخم نیز بهترین مربی داشته اند.

رینادی با تعجب گفت: بهترین مربی؟ منظورتان چیست خانم؟

منظورم همان مربی میباشد که حتی پیش از آنکه این جوجه ها آب را ببینند، عشق به آب را در آنها پرورانیده و بهمان ترتیب نیز در همسر تو عشق طبیعی را نسبت به مرد دلخواهش پرورانیده و هر دو نفر شما به یکسان از این احساس طبیعی برخوردار شده اید.

رینادی گفت: دیگر کافیست من همین حالا همسر خودم را بخانه بر میگردانم.

در عینی که بسوی عمارت برمیگشتند، خانم ریکاردا بطرف جوجه های مرغابی سر جنبانید و گفت درست مثل این مرغابی در آب.

از جیووانی داپراتو

توسط اسما عیل احمدی  شهرستان

روباط بو مشیر

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 11:22  توسط اسماعیل احمدی | 

 

 

 
 

عاشق هنرمند

 

نجیب زاده ای دختری زیبا و جذاب را به خانه برد تا بعنوان نوکر کار کند اما دیری نگذشت که به تدریس عشق به آن پریروی پرداخت زیرا هم جوان بود و هم پر حرارات.

سحرگاهی مرد نجیب زاده در عینی که همسرش هنوز غرق در خواب بود، از بستر خود برخاست و بطرف باغ رفت زیرا دختر زیبا مشغول چیدن گل برای خانم او بود، چونکه آن روز جشن تولد خانم محسوب میشد. ارباب بدیدن گلها، به تعریف از عطر و زیبائی آنها پرداخت و در تمام اوقات آنها را با خود دختر مقایسه نموده و در عینی که سخن می گفت مشغول نوازش وی شد، دخترک به تقلا پرداخت و این عملی است که تمامی زنها انجام میدهند (که در عین حال مواظب هستند تا مبادا مانع از پیشروی مرد شوند).

آنگاه بوسه هائی چند رد و بدل شدند و عاقبت هر دو بر زمین دراز کشیدند.

و اما عمل آنها را همسایه ای فضول از پشت پنجره خود نظاره میکرد و ناگهان چشم شوهر بر پرده های آن پنجره افتاد که بسته میشدند و گفت: عزیزم مشت ما باز شده و یکنفر ناظر عمل ما است، ولی وحشت نکن. شوهر بدنبال این حرف باشتاب به اطاق خواب و جائی که همسرش خفته بود رفت و او را بیدار کرد و به عذر چیدن گل برای روز تولدش ویرا به باغ برد و در آنجا مشغول عشقبازی باوی شده و همان کاری را کرد که اندکی پیش با خدمه انجام داده بود. همان کشمکش و همان ناز و نیاز از طرف همسرش سرانجام منجر به خفتن بر سبزه ها گشت.

آن شب هنگامیکه همسایه فضول وارد خانه آنها شد تا تولد زن همسایه را تبریک بگوید، باشتاب آن زن را به گوشه ای کشیده و با کنجکاوی شروع به نجوا کردن نمود شوهر که کاملاً میدانست آن زن چه میگوئید، در دل به او خندید و در اینموقع صدای همسرش را شنید که قهقه سر داده و به همسایه کنجکاو گفت: ولی دوست عزیز آن زن خود من بودم.

توسط اسما عیل احمدی .شهرستان بومشیر روباط

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 21:21  توسط اسماعیل احمدی | 

نره سید ن عاشیق به معشوق                                             

گل استم طا قت شبنم ندارم          شهید عشق هم ما تم ندارم

 ا گر آهی     کشم صحرا بسوزد      زمین آسمان یکجا بیسوزد

نره سیدن عا شیق به معشوق مسلی آهوی که بره اش صیاد بگرند وزبح کند

نره سیدن عاشق به معشوق مسلی بسمیل می تبد در زیر تیغ

نره سیدن عاشیق به معشوق  مسلی برنده بال وبر شیکسته در کنج قفس

نره سیدن عاشیق به معشوق مسلی که عروس در شب عروسی  زهر بنو شد      

نره سیدن عاشیق به معشوق مسلی که لحضه ویداع از این جهان به جهان دیگر

نره سیدن عاشیق به معشوق مسلی دست وبا زه دند در میان کوره آتش 

نره سیدن عا شیق به معشوق مسلی غرق شدن کشتی درمیان دریای طو فان

نره سیدن عاشیق به معشوق مسلی گزیدن مار در زخمی نا صور

نره سیدن عاشیق به معشوق مسلی طفلی که بجای لو بند خنجر مکید

نوشته شد توسط اسماعیل احمدی .شهرستان .روباط .بومشیر  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:34  توسط اسماعیل احمدی | 

عشق دریا ی یکرانیست که عاشقان همیش درامواجش غرق گشته

گاهی بلندوگاهی فرومیروند

عشق صحرای خشک وبی آبیست که عاشقان تشنه لب باپا  وسر برهنه

بخاطررویای معشوق همیش درسفراند

عشق آهنیست که درکورهابجوش آمده است عاشقان آنرابکف گرفته اند

وازگرمی حرارتش حمواره درسوزش اند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:15  توسط اسماعیل احمدی | 

عاشق                           عاشق تر

 

نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق

 

@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@

 

امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه

 

فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم

 

عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت

 

نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش

 

حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و  گنجشك  كلاغاي

 

سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ،   ديگه  ساعت رو

 

طاقچه شده كارش فراموشي  ،  شده كارش فراموشي  ،  ديگه  بارون  نمي

 

باره  اگر چه  ابر سياه  ،  تو كه  نيستي  توي  اين خونه ،   ديگه  آشفته

 

بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ،  ديگه  از

 

رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت

 

گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم

 

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو

 

به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري

 

گفتم كه تو مي دوني،سرخاك

 

تو مي ميرم ، ولي

 

تا لحظه مردن

 

نمي گيرم

 

دل از

 

تو

 

بعد از تو با من چه کنم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:52  توسط اسماعیل احمدی | 

درجهان جزوصل جانان کی بود درمان عشق

 

تـاشـــفـایـابـد دلـم ازرنـج بـی پــایـان عشــــق 

همچومرغ بسملی درخاک وخـون غلـتـیـده ام

 

   ســوخـته بال وپرم درآتـش ســوزان عــشـــق

ســینه ام آ تـش گـرفت از سوز قـلب پرزغــم

     

     دیده گانم گشت یارب غرق در طـوفان عـشـق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:51  توسط اسماعیل احمدی |